تبليغاتX
عاشقانه های داریوش

عاشقانه های داریوش

اي گل تازه

 

اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا * خبرازسرزنش خارجفا نيست ترا

رحم بربلبل بي برگ ونوا نيست ترا * التفاتي به اسيران بلا نيست ترا

ما اسيرغم واصلا غم ما نيست ترا * با اسيرغم خود رحم چرا نيست ترا

فارغ ازعاشق غمناک نمي بايد بود *جان من اينهمه بي باک نمي بايد بود

همچو گل چند به روي همه خندان باشي * همره غيره به گلگشت گلستان باشي

هرزمان با دگري دست و گريبان باشي * زان بينديش که ازکرده خويش پشيمان باشي

جمع با جمع نباشند وپريشان باشي * ياد حيراني ما آري وحيران باشي

ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد *به جفا سازد و صد جوربراي تو کشد

شب به کاشانهء اغيارنمي بايد بود * غير را شمع شب تارنمي بايد بود

همه جا با همه کس يارنمي بايد بود * ياراغياردل آزارنمي بايد بود

تشنهء خون من زارنمي بايد بود * تا به اين مرتبه خون خوارنمي بايد بود

من اگرکشته شوم باعث بد نامي تست *موجب شهرت بي باکي و خود کامي تست

ديگري جزتو مرا اينهمه آزارنکرد * جزتو کس درنظرخلق مرا خوارنکرد

آنچه کردي تو به من هيچ ستمکارنکرد * هيچ سنگين دل بيدادگر اين کارنکرد

اين ستمها، دگري با من بيمارنکرد * هيچکس اينهمه آزار من زارنکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من *مردم ، آزار مکش از پي آزردن من

جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است * برسر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم اميد به روي تو گشادن غلط است * روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوي تو ستادن غلط است * جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

تو نه آني که غم عاشق زارت باشد *چون شود خاک برآن خاک گذارت باشد

مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست * عاشق بي سرو سامانم وتدبيري نيست

ازغمت سربه گريبانم و تدبيري نيست * خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست

ازجفاي تو بدينسانم وتدبيري نيست * چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست

شرح درماندگي خود به که تقرير کنم ؟*عاجزم چارهء من چيست چه تدبير کنم؟

نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است * گل اين باغ بسي سرو روان بسياراست

جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است * ترک زرين کمرموي ميان بسياراست

با لب همچو شکرتنگ دهان بسيار است * نه که غيراز تو جوان نيست جوان بسياراست

ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند * قصه آزردن ياران موافق نکند

مدتي شد که درآزارم و ميداني تو * به کمند تو گرفتارم و ميداني تو

ازغم عشق تو بيمارم و ميداني تو * داغ عشق تو به جان دارم وميداني تو

خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو * از براي تو چنين زارم و ميداني تو

از زبان تو حديثي نشنيدم هرگز * از تو شرمندهء يک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت * دست بردل نهم و پا بکشم از کويت

گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت * نکنم باردگر ياد قد دلجويت

ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت * سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

بشنو پند ومکن قصد دل آزردهء خويش * ورنه بسيارپشيمان شوي از کردهء خويش

چند صبح آيم واز خاک درت شام روم * از سرکوي تو خود کام به ناکام روم

صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم * از پي ات آيم وبا من نشوي رام روم

دوردور از تو من تيره سرانجام روم * نبود زهره که همراه تو يک گام روم

کس چرا اينهمه سنگين دل و بد خو باشد * جان من اين روشي نيست که نيکو باشد

از چه با من نشوي يارچه مي پرهيزي * يارشو با من بيمارچه مي پرهيزي

چيست مانع ز من زارچه مي پرهيزي * بگشا لعل شکربارچه مي پرهيزي

حرف زن اي بت خونخوارچه مي پرهيزي * نه حديثي کني اظهارچه مي پرهيزي

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن * چين بر ابرو زن ويک بار به ما حرف مزن

درد من کشتهء شمشيربلا مي داند * سوز من سوختهء داغ جفا مي داند

مسکنم ساکن صحراي فنا مي داند * همه کس حال من بي سرو پا مي داند

پاکبازم همه کس طور مرا مي داند * عاشقي همچو منت نيست خدا مي داند

چارهء من کن و مگذارکه بيچاره شوم * سرخود گيرم و از کوي تو آواره شوم

از سرکوي تو باديدهء ترخواهم رفت * چهره آلوده به خوناب جگرخواهم رفت

تا نظرميکني از پيش نظرخواهم رفت * گرنرفتم ز درت شام، سحرخواهم رفت

نه که اين بارچو باردگرخواهم رفت * نيست باز آمدنم باز اگرخواهم رفت

از جفاي تو من زارچو رفتم، رفتــم * لطف کن لطف که اين بارچو رفتم،رفتم

چند درکوي تو با خاک برابر باشم * چند پامال جفاي تو ستمگر باشم

چند پيش تو، به قدراز همه کمتر باشم * از تو چند اي بت بد کيش مکدر باشم

ميروم تا به سجود بت ديگر باشم * باز اگرسجده کنم پيش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز وتغافل تا کي * طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي

سبزهء دامن نسرين ترا بنده شوم * ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم

چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم * گره ابروي پر چين ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم * طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم

الله، الله، زکه اين قاعده اندوخته اي * کيست استاد تو اينها ز که آموخته اي

اينهمه جور که من از پي هم ميبينم * زود خود را به سر کوي عدم ميبينم

ديگران راحت و من اينهمه غم ميبينم * همه کس خرم و من درد و الم ميبينم

لطف بسيار طمع دارم و کم ميبينم * هستم آزرده و بسيار ستم ميبينم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگيـر * حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگيـر

آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم * از تو قطع طمع لطف و عنايت نکنم

پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم * همه جا قصهء درد تو روايت نکنم

ديگر اين قصهء بي حدو نهايت نکنم * خويش را شهرهء هرشهر و ولايت نکنم

خوش کني خاطر وحشي به نگاهي سهل است * سوي تو گوشهء چشمي ز تو گاهي سهل است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 15:54  توسط S.GHASEM.H  | 

برادر جان

 

 

دلم تنگه از اين روزهاي بي اميد

از اين شب گرديهاي خسته و مأيوس
از اين تكراربيهوده دلم تنگه
هميشه يك غم،يك درد،يك كابوس
دلم تنگه برادر جان،برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نيست غمگينم برادر جان
از اين تكرار بي رويا و بي لبخند
چه تنهايي غمگيني كه غير از من
همه خوشبخت و عاشق،عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم،شايد كه با فردا
طلوع خوب خوشبختي من باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:49  توسط S.GHASEM.H  | 

خیلی تنهام...!

يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست باشم , آخه مي دوني من اينجا خيلي تنهام!!!
بهش لبخند زدم و گفتم: آره مي دونم,فکر خوبيه ,منم خيلي تنهام.
يه روز ديگه بهم گفت:مي خوام تا ابد باهات بمونم ,آخه مي دوني من اينجا خيلي تنهام.
بهش لبخند زدم و گفتم:آره مي دونم , فکر خوبيه , منم خيلي تنهام.
يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور,جايي که هيچ مزاحمي نباشه,بعد که همه چي روبراه شد تو هم بيا.آخه مي دوني من اينجا خيلي تنهام.
بهش لبخند زدم و گفتم: آره مي دونم , فکر خوبيه,منم خيلي تنهام.
يه روز تو نامه اش نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم , آخه مي دوني , من اينجا خيلي تنهام.
براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره مي دونم,فکر خوبيه,منم خيلي تنهام.
يه روز توي يه نامه ي ديگه نوشت:من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي کنم. آخه مي دوني من اينجا خيلي تنهام.
براش يه لبخند ديگه کشيدم و زيرش نوشتم: آره مي دونم , فکر خوبيه ,منم خيلي تنهام.
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم,چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که اون نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:42  توسط S.GHASEM.H  | 

لبخند تلخ سرنوشت

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد .
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟
نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....
نمی دونم ...
هیچی یادم نیست...
تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...
صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :
- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:34  توسط S.GHASEM.H  | 

یاور هميشه مومن

mt.hamtaraneh.com

اي به داد من رسيده       تو روزاي خود شكستن
اي چراغ مهربوني          تو شبهاي وحشت من
اي تبلبور حقيقت             تو لحضه هاي ترديد
تو شب از من گرفتي     تو منو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي            براي من تكيه گاهي
براي من كه غريبم          تو رفيقي،جون پناهي
ياور هميشه مومن            تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري        براي من شده عادت
ناجي عاطفه من          شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من          از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم            اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحضه نداره          كه منو دادي نشونم
وقتي شب شب سفر بود   توي كوچه هاي وحشت
وقتي هر سايه كسي بود      واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه شب            طپش هراس من بود
 وقتي زخم خنجر دوست       بهترين لباس من بود 
تو با دست مهربوني           به تنم مرحم كشيدي
برام از روشني گفتي             پرده شبو دريدي
ياور هميشه مومن             تو برو سفر سلامت
غم نخور كه دوري             براي من شده عادت
اي طلوع اولين دوست            اي رفيق آخر من
به سلامت سفرت خوش          اي يگانه ياور من
مقصدت هر جا كه باشه       هر جاي دنيا كه باشي
اونور مرز شقايق          پشت لحضه ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت            سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيقه                 بي رياي من بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:31  توسط S.GHASEM.H  | 

سی دی فروشی

عکس های جالب,عکس,عکس خنده دار,عجایب,عکس های عجیب,اتفاق عجیب,کارت پستال,خنده دار,عکس

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون...

بعد از یک ماه پسرک مرد...

وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد...

دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده...

دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد...

میدونی چرا گریه میکرد؟

چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:21  توسط S.GHASEM.H  | 

داداشی

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسید.
 
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من
خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمیدونم.
 
تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسید.
 
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم .... علتش رو نمیدونم.
 
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد".
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم، به من گفت: "متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم"، و گونه منو بوسید .
 
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم .... علتش رو نمیدونم.
 
یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و گونه منو بوسید.
 
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمیدونم.
 
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت "تو اومدی؟ متشکرم"
 
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ... علتش رو نمیدونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
 
ای کاش این کار رو کرده بودم ... با خودم فکر می کردم و گریه.
سعی نکنید دوست داشتنتونو تو دلتون نگه دارید...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 14:36  توسط S.GHASEM.H  | 

دل شکسته(حتما بخونید.باهاله)

cartpostaleto.blogfa
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی .عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی .عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری .اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 14:23  توسط S.GHASEM.H  | 

ناگفته های من برای عشقم

 

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و

به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ

كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و

در آغوش خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،

و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت ميكنم!                         

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه

مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو

توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،

با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه

دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:57  توسط S.GHASEM.H  |